تبلیغات
شکر شکن
نمی دانم چرا غمگین بود دل
ز بار درد و غم سنگین بود دل

دمی بر روی دلدارم بخندد
اگرچه غنچه خونین بود دل

چه باشد این که در سوز و گداز است
جوابم داد یاری این بود دل

نجوید دل ز غم هرگز جدایی
که بهرش یاور دیرین بود دل

کنار سفره دل می نشینم
چرا؟ چون سفره رنگین بود دل

ز بین قصه های دفتر عشق
همانا قصه شیرین بود دل

محبت هم دمی با دوستان کن 
چرا ای جان من پر کین بود دل

بگو سید به عشاق زمانه
بر فرهاد غم شیرین بود دل

مرحوم پورسید رضایی

برچسب ها: محمد مهدی محمدی، شعر، غنچه خونین، پورسیدرضایی،  

تاریخ : دوشنبه 23 مرداد 1396 | 11:35 ق.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
وقتی بهار شعر لطیف تو را سرود
چیزی شبیه نغمه پر شور زنده رود

باغ و درخت و سبزه و نسرین و نسترن

با نرگسان مست تو بیرون زد از رکود

شب بود و شهر غمزده در هاله ای ز دود
صبحی دمید و هر چه ز شب بود را زدود

بوسید آسمان رخ ماه تو را شبی
تصویر ماه بعد تو بر برکه ها غنود

در شعر ، شاعرانه شقایق ظهور کرد
وقتی بهار شعر لطیف تو را سرود

محمد مهدی محمدی




طبقه بندی: شعر،  دلنوشته، 
برچسب ها: شعر، محمد مهدی محمدی، سرود بهار، شاعرانه،  

تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1396 | 10:56 ق.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
از آن زمان که در ره دنیا نشسته ام
دائم میان دخمه دنیا نشسته ام

اینجا هر آنکسی به امیدی نشسته بود
من هم به انتظار تو اینجا نشسته ام

زان دم که قهر با من دلداده کرده ای
بر زانوی غمت من شیدا نشسته ام

عمری بدون آن که کسی مونسم بود
تنها کنار این دل تنها نشسته ام

گفتم بخوار غم که دلم پاره پاره شد
کفتا خموش باش که در پا نشسته ام

غافل ز تند باد حوادث من خموش
همچون حباب بر سر دریا نشسته ام

در جست و جوی لیلی گمگشته این چنین
در وادی جنون به تماشا نشسته ام

عمری به یاد نرگس چشم خمار یار
سید کنار ساغر صهبا نشسته ام

(( مرحوم سید مرتضی پورسید رضایی ))



طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: دل تنها، سید، مرتضی پورسیدرضایی، شعر،  

تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
سینه شهر از تپیدن خالیست

مردی برای خریدن یک شاخه گل از کودک دست فروش هم چانه می زند

نکند چیزی کم شود از مرداب معاشش

و حالا چه غم ، که قطره قطره خشک می شود دریای آدمیت

(( وقتی که خشک گردد دریای آدمیت

جانی دوباره گیرد مرداب دیو و دد ها ))




طبقه بندی: شعر،  دلنوشته، 
برچسب ها: سینه، مرداب، دریای آدمیت، محمد مهدی محمدی،  

تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
    دلگیرم از شهری که عقل معاش مردمش
 
به دقت ساعتهای اتمی سازمانهای فضایی است

  و قلب یخ زده مردمش

مثل ساعت دیواری قدیمی روی دیوار زیرزمین خانه مادر بزرگ

در آستانه ساعت عاشقی خوابیده است



طبقه بندی: شعر،  دلنوشته، 
برچسب ها: شعر، عقل معاش، دلگیرم، محمد مهدی محمدی،  

تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1396 | 11:33 ق.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
دزدی چو مرگ برد از این خانه هر چه بود
بگذاشت هر چه بود و از این خانه دل ربود

دستی بکشت شعله شمعی که آفتاب
در پیش ماهتاب سپیدش ستاره بود

سنگی شکست پنجره ای را که نور را
تقدیم چشم منتظر خانه می نمود

بادی فسرد لاله سرخی که عشق را
در گوشه گوشه های دل باغ می سرود

آهی  بکشت  پرتو  نوری  که  آینه
با آن ز خانه هر چه سیه بود می زدود

دزدی چو مرگ گوهر دل را ز خانه برد
مانند او که از همه شهر دل ربود

((محمد مهدی محمدی اصفهانی ))



طبقه بندی: دلنوشته،  شعر، 
برچسب ها: محمدی اصفهانی، شعر، دزد، شعله، لاله سرخ،  

تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1396 | 12:16 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
تن دریا نبود هیچ به آب آلوده
رود و دریا همه گشتند شراب آلوده

چشم بیدار به دیدار تو نائل شد و حال
نیست در شهر دگر مردم خواب آلوده

زآب جوی سر کوی تو ما هیچ رسید
چه کنم با هوس آب سراب آلوده

محو دیدار رقیبیم که همسایه توست
دل خوشانیم به این زهر گلاب آلوده

توبه ای کرده ام و خرقه و سجاده به کف
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده(1)

(( محمد مهدی محمدی ))

(1) این بیت از حافظ است.




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، محمد مهدی محمدی، دلنوشته، شراب آلوده،  

تاریخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 | 11:06 ق.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
که ای روشن گوهر پیر خردمند
زمصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما حال جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلا نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی
سر دست از دو عالم برفشاندی

((گلستان سعدی ، مطابق با نسخه تصحیح شده محمد علی فروغی))
چاپ هفتم



طبقه بندی: شعر،  حکایات کهن، 
برچسب ها: شعر، محمد مهدی محمدی، حکایت، گلستان،  

تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 09:26 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
در اول وصال به هجران رسیده ام
از جان گذشته ام که به جانان رسیده ام

در راه عشق هر چه شنیدید دیده ام
از درد و رنج هجربه درمان رسیده ام

گویند راه عشق چه دشوار جاده ایست
از جان گذشتم اول و آسان رسیده ام

از چاه هجر چون مه کنعان رهیده ام
اینک به عشق و وصل و به زندان رسیده ام

هر آنچه داشتم همه در راه عشق رفت
حالا که فارغم ز غم جان رسیده ام

این پاکبازی از همه عالم به ما رسید
من پای این قمار به پایان رسیده ام

(( محمد مهدی محمدی اصفهانی ))


 



تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
مرغ طبعم باز در باغ ادب گویا شود
باز آزاد از قفس این مرغک شیدا شود

قید و بندی موجب خاموشیش گردیده است
از خزان ساکت به دوران بلبل شیدا شود

از فشار دستهای غم ز هم پاشیده ام
منفجر از ضربه هر باروت آتش زا شود

چون به طرز شعر صائب هم سخن می آورم
می سزد مضمون اشعارم چنین شیوا شود

شکوه سید از زمان و تیرگیهایش مکن
بعد شام تیره روز روشنی پیدا شود




طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
ما نیز حدیث دل و دلدار شنیدیم
بس طعنه بسیار ز اغیار شنیدیم

ما نیز بسی نغمه خوش دلکش شیوا
در باغ از آن بلبل گلزار شنیدیم

ما نیز از آن مرغ شباهنک خوش آوای
بس ناله و افغان به شب تار شنیدیم

ما نیز بسی غصه عشاق زمان را
در باغ خوش و خرم اشعار شنیدیم

ما نیز دمی طعم محبت نچشیدیم
بس زخم زبان از لب آن یار شنیدیم

ما نیز بسی وعده خوش باور او را
بیهوده نه یک بار دو صد بار شنیدیم

گفتیم چو ما همنفس مرغ گرفتار
هم شکوه از آن مرغ گرفتار شنیدیم

ما نیز چو آن سید دیوانه عاشق
بس بانگ بلند از دل  هشیار شنیدیم




طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 04:40 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
ای بنده به پیش بنده تعظیم نکن
تعظیم به صاحبان دیهیم نکن
خود را بر هر ستمگر بی دینی
در هیچ زمانه ای تو تسلیم نکن
(( سید ))



طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 04:36 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات

آن همه عشوه و ناز از طرف یار چه شد

وآن همه مهر و وفایش به من زار چه شد

آن که پیوسته بزد شانه به گیسو و نگفت

کاندرین چین وشکن آن دل بیمار چه شد

یار عاشق کش من آن که به یک تیر نگاه

این چنین کرد مرا زار و گرفتار چه شد

جای او در دل و عاشق به جهان می گردد

بهر این گمشده آن رهبر هشیار چه شد

سید از سوز تب عشق به هذیان گوید

مهر کو وصل کجا وعده دلدار چه شد 

سید مرتضی پورسید رضایی



طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1396 | 05:36 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات

نازنینا روی خود از ما نهان کردن چرا

پیش هر نامحرمی هر جا مکان کردن چرا

هرکجا هستی بیا در نزد یار خویشتن

بی سبب ترک من ای نامهربان کردن چرا

کوشه چشمی دمی بر این دل شیدا فکن

تیر مژگان را به هر ناکس نشان کردن چرا

مرغ خوش آواز من بر بام امیدم نشین

چون پرستو کوچ هر سوی جهان کردن چرا

بهر قتلم طعنه اغیار خود کافی بود

دیگر اینسان تیر هجران را کمان کردن چرا

من که خود دارم دلی رنگین تر از لبهای تو

این چنین مجروحم از نیش زبان کردن چرا

پیروی در شعر سید می کنی از شهریار

پیش نور شمس شمعی را عیان کردن چرا


(( سید مرتضی پورسید رضایی ))




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: سید مرتضی پورسید رضایی، محمد مهدی محمدی اصفهانی، شعر، ناله دل،  

تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1396 | 05:25 ب.ظ | نویسنده : محمد مهدی محمدی اصفهانی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.